سيد على اكبر برقعى قمى
301
راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )
كاتبان و شاعران و صاحب ديوان شعر امّا ناياب و فقط چند قطعه از اشعار او در دسترس مردم است و از آن جمله است : ولى غلام طال فى دقة * كخط اقليدس لا عرض له و قد تناهى عقله خفة * فصار كالنقطة لا جزء له منازى كتابهاى بسيارى جمع كرد و آنها را بر مسجد جامع ميافارقين و مسجد جامع آمد وقف نمود و در سال 437 درگذشت . مناوى : بر وزن معاد القب زين الدّين عبد الرءوف محمّد بن تاج العارفين علىّ بن زين العابدين شافعى است كه در قاهره زيست در شمار محدّثان و اديبان و فاضلان . گويند كه مناوى آميزش با مردم را دوست نداشت و از معاشرت با آنان سرباز زد و در منزل خود زيست و به تأليف و تصنيف پرداخت و در غالب علوم كتاب نوشت و در شبانه روز بر يكبار طعام اكتفا كرد و با اين وصف حسودانى داشت و طاعنانش از طعن او خوددارى نكردند و شايد از همين جهت مناوى لقب يافت . و مناوى كسى است كه او را دشمن دارند و بالاخره دشمنانش زهر به او خوراندند و هرچند سمّ روى مرگ او اثر نداشت امّا براثر تداوى زياد نقصى در بدنش پديد گرديد و در سال 1031 و يا 1035 درگذشت . و از آثار اوست : كتاب كنوز الحقائق و كتاب التيسير در شرح الجامع الصغير و شرح شمائل ترمذى و شرح شهاب قضاعى و شرح قصيدهء ابن سينا شيخ الرئيس و غير اينها . منبجى : منسوب است به منبج بر وزن مسجد و آن از شهرهاى سوريه است در ده فرسنگى حلب و از آن شهر است ابو الغوث اسلم بن مهوز منبجى در شمار شاعران و مادحان اهل بيت عليهم السّلام و در مدح ائمّهء سامرّا گفته است : إذا ما بلغت الصادقين بنى الرضا * فحسبك من هاد يشير إلى هاد مقاويل ان قالوا بها ليل ان دعوا * وفاة بميعاد كفاة بمرتاد إذا اوعدوا اعفو و ان وعدوا وفوا * فهم اهل فضل عند و عدو ايعاد كرام إذا ما انفقوا المال انفدوا * و ليس لعلم انفقوه من انفاد ينابيع علم اللّه اطواد دينه * فهل من نفاد ان علمت لأطواد و ابو الفضل يحيى بن نزار بن سعيد منبجى در عداد شعرا و ستايشگر ملك عادل نور الدّين بن محمود زنگى . چندى در دمشق زيست و ازآنجا به بغداد رفت و در آن شهر رحل اقامت افكند و در گوشش سنگينى حسّ كرد و به طبيبى رجوع نمود ، طبيب گوشش را مكيد تا چيزى كه موجب آزار اوست از آن بيرون جهد امّا مقدارى مغز سرش بيرون جهيد و در دم جان داد و اين حادثه در سال 554 اتفاق افتاد و از نظم اوست در غزل : و ليلة وصل خالست غفلة الدهر * فجاءت ببدر و هى مشرقة البدر سميرى بها غصن من البان مائد * يرنحه سكر الشبيبة لا الخمر اشاهد فيها طلعة القمر الذى * تبسم عن طلع و ان شئت عن در امنت بها اتيان واش و حاسد * فما من رقيب غير انجمها الزهر